نمی دونم چرا دارم این همه بی محلی و بی احترامی رو تحمل می کنم
نمی دونم چرا دارم احمقانه دست و پا می زنم، توو رابطه ای که برای تو پشیزی نمی ارزه!
نمی دونم چرا همه چیز برام شده وظیفه! حتی اگه جونمم برات بدم
نمی دونم چرا دیگه هیچ کدوم از کارها و تلاش هایی که برای خوشحال کردنت انجام میدم، اصلا اصلا اصلا به چشمت نمیان!
نمی دونم چرا مدت هاست قدرشناسی از دل و جونت رفته
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونم
و ده ها نمی دونم دیگه...
اما یک چیزو خوب می دونم
این که داری از چشمم سقوط می کنی
یه سقوط آزاد!
دیگه خیلی از ساعات روز چیزی نسبت بهت توو قلبم احساس نمی کنم و اگر هم احساس کنم، دوست داشتن نیست...
خراب کردی بانو
خراب.
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی